شمارهٔ ۱۶۶۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی او
کاندر خمارم خوش کشد آن نرگس جادوی او
زینگونه کز این دیده ام خون می رود پی در پی اش
مشکل که آب خوش خورد هرگز کسی از جوی او
شمشیر در دستم نهید امشب به کویش می روم
تا خویش را بسمل کنم آنجا که بینم روی او
ای باد کز وی آمدی قلبی مکن کز گلشنم
این نیست بوی باغ و گل من می شناسم بوی او
کس را از آن خود نشد آن بیوفای سنگدل
بیهوده سودا می پزی خسرو به جست و جوی او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş