شمارهٔ ۱۸۴۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
جان شیرین منی ای از لطافت چون پری
گر پری جان است تو از جان شیرین خوشتری
گوییا بر آب حیوان برگ نیلوفر دمید
آن تن نازک به زیر فوطه نیلوفری
خواستم جورت بگویم خوف دل بربست لب
لیک رخ را چون کنم دارد زبان زرگری
کافرا تا چند تو خون مسلمانان خوری
بار دیگر گر مسلمانی بدین سو بنگری
دل ز من دزدیدی و کردی نهان در زیر چشم
پس همی خواهی به خنده جان من بیرون بری
چون بدیدم چشم غلتانت گزیدم پشت دست
کعبتین آنجا دو چشم اینجا عجب بازیگری
چشمهای من چو دریا گشت و لبها خشک ماند
چون تو سلطان را چنین بد ملک خشکی و تری
سوز عاشق لطف معشوق است بر پروانه نیست
منت شمع آنکه دادش دولت خاکستری
می کنی شوخی که خسرو جامه ها چندین مدر
خویشتن را گو که چندین پرده دل می دری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş