شمارهٔ ۱۸۷۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
به بت نمای مرا ره اگر به دین نتوانی
به مهرکش سگ خود را اگر به کین نتوانی
گهم نوازی گاهی بود که تیغ برانی
مراد تست چنان کن اگر چنین نتوانی
به نازگویی بوسی دهم اگر بدهی جان
من آن توانم کردن ولی تو این نتوانی
بیا و تکیه برین چشم شب نخفته من کن
که با چنین تن و اندام بر زمین نتوانی
مگو تو تلخ که جان می بری به گفتن شیرین
مرا به زهر گهی کش کز انگبین نتوانی
خوش است باغ ولیکن نایستد دلم آن جا
که تو شنیدن این ناله حزین نتوانی
دلا بکش ز بلند آستانت دامن دعوی
که خاک رفتن آنجا به آستین نتوانی
نخست از سر جان خیز خسروا و پس آنگه
به آشکار برو زن گر از کمین نتوانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş