شمارهٔ ۱۸۷۳
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
هلال عید نمود ای مه دو هفته کجایی
که دوستان را روی چو عید خود بنمایی
برون خرام کله کج نهاده تا به نظاره
ز پرده ها به در افتند لعبتان ختایی
اگر تو باد به سر می کنی رسد که به خوبی
چو غنچه لعل کلاه و چو سبزه سبزقبایی
نماز عید به محراب ابروی تو کنم من
نه من که جمله جهان چون به عیدگاه درآیی
چرا روایی اشکم به پیش روی تو نبود
گلاب را بود آخر به روز عید روایی
هر آنچه در دل من بود ریختند به صحرا
دو چشم من که به خونم همی دهند گوایی
بخوان به نزد خودم تا چو بخت سوی تو آیم
کجاست دولت آنم که تو به سوی من آیی
به جور می کشم این جرم خسروست نه از تو
که تو چو لطف ملک جان فزای عمر فزایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş