شمارهٔ ۱۸۷۷
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای یار پرنمک جگرم ریش می کنی
قصد هلاک سوخته خویش می کنی
از دیده شرم دار گرت بیم آه نیست
بی موجبی چرا دل من ریش می کنی
آخر کجا روا بود ای ناخدای ترس
این سلطنت که با من درویش می کنی
ای آنکه پند می دهیم از برای عشق
چندین مدم که آتش من بیش می کنی
جانا ز طعنه کشته شدم کاین دل مرا
آماج تیر دشمن بدکیش می کنی
چشمت به خواب می رود آن مست را بگوی
آخر چه کرده ایم که در پیش می کنی
جوری که می کنی تو مرا آن نمی کشد
این می کشد که پیش بداندیش می کنی
گر بوسه خواهم از مژه گویی جواب تلخ
بوسه مده چرا سخن از نیش می کنی
خسرو به آرزو چو خیالت به جان خرید
در کار او هنوز چه فرویش می کنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş