شمارهٔ ۱۸۹۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
دلا آن ترک را دیدی کنون سامان کجا بینی
نمی گفتم درو منگر که خود را مبتلا بینی
به خیل آن سواری لشکر دلهای مشتاقان
فروزان همچو آتشهای لشکر جابه جا بینی
نیارم گفت کش پابوس از من ای صبا لیکن
ز من بر گرد سر گردی ز خیلش هر کرا بینی
شد از درد جدایی جان من صد پاره بنگر تا
به هر یک پاره جان جان من دردی جدا بینی
یکی بازآ و در دیوارهای خانه خود بین
که در هر یک به خون من نوشته ماجرا بینی
فدای پات صد جان چون خرامی و کشی صد را
وگر جویند خون از شرم سوی پشت پا بینی
مرا گفتی که خسرو حال خود بنمای که گاهی
معاذالله که تو این دردهای بی دوا بینی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş