شمارهٔ ۱۹۰۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ما را در آرزویت بگذشت زندگانی
باقیست تا دو سه دم دریاب گر توانی
چشمت که کشت ما را باشد همین قصاصش
کز دور مردن من بنماییش نهانی
گر این تن چو مویم بوده ست از تو گویی
تو دیر زی که اینک مردیم از گرانی
رشک آیدم ز تیغت بر عاشقان دیگر
این لطف هم مرا کن از بهر آن جوانی
چون بر سرم رسیدی بر من مبارک آمد
مردن بر آستانت ای جان زندگانی
شکر غم تو گویم کز دولتش همه شب
با دیده در شرابم با دل به دوستگانی
با سوز خود خوشم من بر من مخند گه گه
تا بیشتر نگردد این داغهای جانی
گر بگذری بدانسو ای باد زلف او را
زان گونه کو نداند از من دعا رسانی
بی او دلا ز خسرو کم جو قرار و سامان
کو رسم صبر داند لیکن چنانکه دانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş