غزل شمارهٔ ۱۹۰۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
غیر خاموشی نداردگفتگوی ما نمک
تا به کی بر زخم خود پاشد لب گویا نمک
سیر باغ حسن خواهی از حیا غافل مباش
در دل آب است آنجا سخت ناپیدا نمک
جاده ها چون زخم بی چاک گریبان نیستند
گرد مجنون تاکجاها ریخت در صحرا نمک
زین گلستان هرچه می بینی به رنگی می تپد
شبنم گل نیست الا بر جراحتها نمک
گرد موهومی به خاک نیستی آسوده بود
باد دامان که شد یارب به زخم ما نمک
محو تسلیم وفایم از فضولیها مپرس
داغ ما را نیست فرق از پنبه کردن با نمک
درطلوع مهر بی عرض تبسم نیست صبح
هر که گردد خاک راهت می کند پیدا نمک
چاره خون عافیتها می خورد هشیار باش
نسبت مرهم قوی افتاده اینجا با نمک
بی تغافل ایمن از آفات نتوان زبستن
دیده باز است زخم و صورت دنیا نمک
طبع دانا می خورد خون از نشاط غافلان
خنده موج است بیدل بر دل دریا نمک
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş