شمارهٔ ۱۹۱۷
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
در تو ای دوست به خون ریختنم داری رای
تو همین روی نما تیغ خود از خون پالای
تن من موی شده غم نیز گرهی شد در وی
ناوک غمزه زن و آن گره از مو بگشای
می کنم هر نفسی ناله ز دم دادن تو
کاستخوان تهیم در دم سردت چون نای
در پیت رفت دل سوخته و داغ بماند
خستگی چون برود داغ بماند بر جای
وای کردم که مگر غم ز دلم برخیزد
گر دل این است ازو هیچ نخیزد جز وای
دل درین بود که ناگاه بدیدم رخ دوست
باز دیوانه شد این عقل نصیحت فرسای
عشق می گفت که خسرو تو مرا می دانی
چون امان یافته ای پیش دلیری منمای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş