شمارهٔ ۲۵۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
گر چه سرو باغ را بالا خوش است
با قد رعنای تو ما را خوش است
زهر عشقت کام عیشم تلخ کرد
هست تلخ این چاشنی اما خوش است
گر غمت غیری خورد ناخوش شوم
خوردن غمها همین این جا خوش است
چون تو نایی چیست این جور رقیب
خار می دانی که با خرما خوش است
بی تو من باری نیم خوش هیچ وقت
وقت تو خوش که تو را بی ما خوش است
شعله در دل یار در جان کسی زید
ناتوانی کش تب و حلوا خوش است
جان سنگین می کنم تا زنده ام
مردن فرهاد با خارا خوش است
گفت فردا زلف مشکینم نگر
امشبم بر بوی آن فردا خوش است
گفتیم ناخوش چرایی خسروا
چون کنم چون شکل آن بالا خوش است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş