شمارهٔ ۲۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای شده ماه نما دیده بدخوی مرا
دیده ای هیچ گه آن ماه جفاجوی مرا
نتواند که کسی را نکشد با آن روی
واگذارید به من آن بت بدخوی مرا
اره گر از پی آن روی نهندم بر سر
شانه ای دانم کاو راست کند موی مرا
گفتم این سر به یکی ضربت چوگان بنواز
گفت خواهی که تو معزول کنی گوی مرا
ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد
می رسانی به وی ای باد صبا بوی مرا
شد ز من سوخته خلقی و ز دود دل من
آتشی گیرد هر روز سر کوی مرا
گفتی افتاده بمان بر در من چون خیزم
خاک ناخورده هنوز این سر و پهلوی مرا
بس که گرید ز غمت روی به زانو خسرو
بیم زنگار شد آیینه زانوی مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş