شمارهٔ ۲۵۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
عاشقان را درد بی مرهم خوش است
بیدلان را دیده پر نم خوش است
گر سخن در گوش جانان می رسد
گفت و گوی هر که در عالم خوش است
گر بتان از درد عشاق آگهند
هر کجا دردیست بی مرهم خوش است
هر کسی کو غم خورد ناخوش بود
من غم خوبان خورم کاین غم خوش است
جان من آزار دل چندین مجو
خود درین ایام دلها کم خوش است
زلف را بهر خدا شانه مزن
همچنان آشفته و درهم خوش است
دیدنت خوب است گر خود ساعتی ست
پادشاهی گر همه یکدم خوش است
وصل تو خوش بود وقتی وین زمان
ناخوشی های فراقت هم خوش است
خسروا با بیدلی خو کن که دل
هم دران گیسوی خم در خم خوش است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş