شمارهٔ ۳۸۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت
جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت
مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست
همان مهی ست که طالع شد از گریبانت
کسی که جان به سر یک نظاره خواهند داد
رهاش کن که نگه می کند فراوانت
به نزد تست دلم باژگونه کن که در او
کنی نظاره که چندست داغ پنهانت
نگر که از زنخت چند دل به چاه افتاد
که تا لب است پر از جان چه زنخدانت
درونت در جگر سوخته کشم هر چند
که سر به سر ز نمک ساخته ست یزدانت
به نیم خنده چو صد جان دهی تو خسرو را
به نیم جان چه توان داد مزد دندانت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş