شمارهٔ ۴۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
جان بر لب است عاشق بخت آزمای را
دستورییی به خنده لب جانفزای را
خون مرا بریز و زخونابه وا رهان
خیریست این بکن ز برای خدای را
گفتی به مهر و مه نگر و ترک من بگوی
این رو که داد مهر و مه خودنمای را
زان شوخ چون وفا طلبم من که بر درش
هرگز ز ننگ می نگرد این گدای را
واگشتی ای صبا چو بر آن کوی بگذری
آسیب بر چه می زنی آن بوسه جای را
مطرب بزن رهی و مبین زهد من از آنک
بر سبحه منست شرف چنگ و نای را
نازک مگوی ساعد خوبان که خرد کرد
چندین هزار بازوی زورآزمای را
ای دوست عشق چون همه چشم است و گوش نیست
چه جای پند خسرو شوریده رای را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş