شمارهٔ ۴۲۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
که می آید چنین یارب مگر مه بر زمین آمد
چه گرد است اینکه می خیزد که با جان همنشین آمد
که میراند جنیبت را که میدان عنبر آگین شد
کدامین باد می جنبد که بوی یاسمین آمد
چنان نقاش چین حیران بماند از پیچش زلفش
که تاریکی به پیش دیده نقاش چین آمد
بیامد پیش ازین یکبار و دل تسلیم او کردم
کنون تسلیم شو ای جان که باز آن نازنین آمد
صبوری را دلم در خاک می جوید نمی یابد
غبار کیست این یارب که در جان حزین آمد
ز چندین آب چشم آخر بر آن آیینه زنگاری
برآ ای سبزه رنگین که باران بر زمین آمد
بتی و آفت تقوی و دین آخر نمی دانی
که در شهر مسلمانان نباید این چنین آمد
خیالش باز گرداگرد دل می گرددم امشب
الا ای دوستان یاری که دشمن در کمین آمد
ز بهر چاک دامانی چه جای طعن بر خسرو
که او را تیغ در دست و سر اندر آستین آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş