شمارهٔ ۴۸
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
شفاعت آمدم ای دوست دیده خود را
کز او مپوش گل نودمیده خود را
رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم
کجا برم بدن غم رسیده خود را
به گوش ره ندهی ناله مرا چه کنم
چو ناشنیده کند کس شنیده خود را
به رو سیاهی داغ حبش مکن پر رو
مر این غلام درم ناخریده خود را
چنین که من ز تو لب می گزم کم ار گویی
که مرهمی برسانم گزیده خود را
گسست رشته صبرم چگونه بردوزم
شکاف دامن ده جا دریده خود را
به چاه شوق فرو مانده ام خداوندا
فرو گذاشت مکن آفریده خود را
پریدن دلم این بود کز توام نبرد
کنون به دام که جویم پریده خود را
درآی باز به تن ای دل پر آتش من
بسوز این تن محنت کشیده خود را
ز باد زلف تو شوریده بود ازان خسرو
به باد داد دل آرمیده خود را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş