شمارهٔ ۴۸۸
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
شب دلشدگان دیده بیدار نبندند
الا که به خون چشم گهربار نبندند
چون من ز دل خویش شوم سوخته زنهار
این تهمت بیهوده دران یار نبندند
من عاشق و مستم ره زهدم منمایید
کابریشم طنبور به طومار نبندند
بر من که در توبه ببستند غمی نیست
باید که روم تا در خمار نبندند
آنان که حق خدمت تو باز شناسند
ناکرده وضو رشته زنار نبندند
پر پیچ و شکسته دل عاشق نبود زانک
دل کان به تو بندند به گلزار نبندند
خسرو نکند نسبت عشق تو به خود زانک
شاهی و به فتراک تو مردار نبندند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş