شمارهٔ ۶۳۶
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود
شعله می زد هر چه در دل آتش دیرینه بود
پیش آن محراب ابرو جان خلقی در دعا
همچو انبوه گدا در مسجد آدینه بود
من ندانم زار زارم این چنین بهر چه کرد
وه گدایی وه که شاهی را چه خشم و کینه بود
رشکم از آیینه کو نقش ترا در بر کشید
زانکه در صافی رخت هم نقش آن آیینه بود
صوفی ما دی بتی دید و پرستیدش چنانک
الصنم شد ذکر هر مویی که در پشمینه بود
کرد بر نوک قلم بس نسخه از خطت گرفت
سوخته خونی که خسرو را درون سینه بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş