غزل شمارهٔ ۶۳۶
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
من این زهد ریایی را نمیدانم نمیدانم
رسوم پارسایی را نمیدانم نمیدانم
دل من مست جانانست و جانانش همی باید
بهشت آن سرایی را نمیدانم نمیدانم
وصال دوست می باید مرا پیوسته روز و شب
من این رسم جدایی را نمیدانم نمیدانم
زخود یکتا شدم خود را ز دوش خویش افکندم
من این دلق دو تایی را نمیدانم نمیدانم
ز خود بگذشتم و محو جمال دوست گردیدم
خودی و خودنمایی را نمیدانم نمیدانم
یکی گویم یکی دانم یکی بینم یکی باشم
دوتایی و سه تایی را نمیدانم نمیدانم
دلم دیوانه زلفش شد آنجا ماند جاویدان
ز زنجیرش رهایی را نمیدانم نمیدانم
سخنها بر زبان می آیدم لیکن نمی گویم
چو علتهای عالی را نمیدانم نمیدانم
من نیکم و گر بد فیض گو مردم ندانند
زبان خودستایی را نمیدانم نمیدانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş