شمارهٔ ۶۸۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود
جای آن باشد که مردم در میان شیدا شود
من چنین دانم که باشد نسخه ای از روی او
صورتی از آینه خورشید اگر پیدا شود
ماه رویا کی رسد در آفتاب روی تو
شمع را هر چند سر تا آسمان بالا شود
از تو دل چون آبله خون گشت در دنبال تو
اشک را از بس دویدن آبله برپا شود
من به تنهایی همی گریم اگر پیدا کنی
هر دری کز چشم من بیرون فتد درها شود
سبزه تر برکشیدی زان رخ چون آفتاب
راز من چون سبزه می ترسم که در صحرا شود
می خلد بر جان من آن خط که بر لب می کشی
مارکی شیرین شود با آنکه در خرما شود
خسرو از بهر تو اندر دیده خود جای ساخت
چشم می دارد که در کوی وصالش جا شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş