شمارهٔ ۷۰۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید
دل به مقصود خود المنت لله برسید
باز می گفتمی افسانه هجران با خویش
تا بدان لحظه که بالای سرم مه برسید
از پی کوری آن کس که نیارد دیدن
مژده نور بصر بر من آگه برسید
آمد آن روشنی چشم به استقبالش
مردم دیده روان تا به سر ره برسید
آمد آن ساده زنخ بر من بیهوش زد آب
بر من تشنه نگه کن که چسان چه برسید
گریه بر سوز منش آمده بر سوختگان
آن چه باران کرم بود که ناگه برسید
دل ستد از من بیمار و به پرسش نامد
چون خبر یافت که جان می دهم آنگه برسید
می کشیدم سر زلفش ز قفا جانب روی
تا شب تار به نزدیک سحرگه برسید
خسروا گر رسد ابله به بهشتی چه عجب
عجب این بین که بهشتی سوی ابله برسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş