شمارهٔ ۷۲۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
مست من بی خبر از بزم چو در خانه شود
جان به همراهی آن نرگس مستانه شود
دشمن جان خودم پیش تو ای تیرانداز
دوست نبود که بلا ببیند و بیگانه شود
در تو حیرانست نمی داند نظارگیت
آن گهی خواهد دانست که در خانه شود
می کنم شکر جفایت که چو شه ریزد خون
بندگان را همه گفتار ندیمانه شود
ای بسا خلق که زنار مغان خواهد بست
باش تا زلف تو در کشمکش شانه شود
با چنان سلسله زلف که لیلی دارد
حق به دست دل مجنونست که دیوانه شود
ساقیا بو که نظر بر شودم بر نظرت
باده می ریز که تا بر سر پیمانه شود
بسکه پروانه شود سوخته شمع ز عشق
عارف از سوختگی عاشق پروانه شود
همه شب خسرو و افسانه یار و هر بار
قدری گوید و سر بر سر افسانه شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş