شمارهٔ ۸۳۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
اهل خرد که از همه عالم بریده اند
داند خرد که از چه به کنج آرمیده اند
دانندگان که وقت جهان خوش بدیده اند
خوش وقتشان که گوشه عزلت گزیده اند
محرم درون پرده مقصود نیستند
جز عاشقان که پرده عصمت دریده اند
برتر جهان به جاده همت که کاهلند
آن بختیان که سدره و طوبی چریده اند
در بیضه پر مرغ بروید برون تر آی
کت پر دهد کزان به بلندی پریده اند
جان نیز هست با دگران این گروه را
کز بهر عزم عالم وحدت پریده اند
نارفته ره رونده به جایی نمی رسد
ناچار رفته اند ره آنگه رسیده اند
وان جان کنان که در غم مال است جانشان
جان داده اند و پاره خاکی خریده اند
خسرو مگوی بد که درین گنبد از صدا
خلق آنچه گفته اند همان را شنیده اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş