شمارهٔ ۸۴۳
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
اهل خرد که دل به جهان در نبسته اند
زان است کز وی آرزویی برنبسته اند
دل را فراخ کن ز پی صید آسمان
زیرا ملک به دام کبوتر نبسته اند
راه ار دراز رخش ترا پی نکرده اند
نخل ار بلند مرغ ترا پر نبسته اند
جای خرانست آخور رنگین روزگار
عیسی وشان بر آخور او خر نبسته اند
در کار خواجگان چه شوی غرق در گهر
کاین خانه گل است و به گوهر نبسته اند
تیغ تو زیوری ست چه خصمی همی کشی
بفگن که اهل معرکه زیور نبسته اند
خست سر تو کرد نگون پیش ناکسان
ورنه ز چرخ نقش تو کمتر نبسته اند
منت منه بداده که بخشنده ایزد است
چون رزق را به روی کسی در نبسته اند
خسرو زبان کاذب خود را صفت مکن
شمشیر چوب را کمر زر نبسته اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş