شمارهٔ ۱۲
ک کوهی
0
Altın Yaprak
از هر که گلبن بینند روی جان را
پنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا
اعیان ثابته هست اسمای حضرت حق
دیدم همه مسماست کردم عیان عیان را
روحی دمید در تن گفت او نفخته فیه
چون چشم جان گشادیم دیدم آن دهانرا
خورشید روی خود را آن ماه مینماید
همچون هلال می بین آن طاق ابروانرا
در احسن صور حق خود را نمود مطلق
گر دیده پاک داری بشناس گلرخان را
توجبه بدن را صد چاک زن که آن سرو
بند قبا چو بگشود بگشاد آن میان را
او در میانه ما ما در کنار اوییم
عین الیقین شد آن سر بگذر تو کمانرا
حق دل رباید از ما اما به چشم خوبان
در جان نگاه میدار سودای دلبران را
دریای وحدت حق موج و حباب دارد
انسان حباب میدان در بحر مردمان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş