شمارهٔ ۱۵۲
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
هیچکسی به خویشتن ره نبرد به سوی او
بلکه به پای او رود هر که رود به کوی او
پرتو مهر روی او تا نشود دلیل جان
جان نکند عزیمت دیدن مهر روی او
دل کششی نمیکند هیچ مرا به سوی او
تا کششی نمی رود سوی دلم ز سوی او
تا که شنیده ام که او دارد آرزوی من
می نرود ز خاطرم یک نفس آرزوی او
چون ز زبان ماست او هر نفسی به گفتگو
پس همه گفتگوی ما باشد گفتگوی او
تا که نبد ازو طلب طالب او کسی نشد
این همه جستجوی ما جمله ز جستجوی او
هست همه دل جهان در سر زلف او نهان
هر که دلی طلب کند گو بطلب ز موی او
بس که نشسته روبرو با دل خوپذیر من
دل بگرفت جملگی عادت و خلق و خوی او
قدر نبات یافت آب از اثر مصاحبت
گل چو شود قرین گل گیرد رنگ و بوی او
مست و خراب او منم جام شراب او منم
نیست به غیر من کسی میکده و سبوی او
می ز سبوی او طلب آب ز جوی او طلب
بحر شود اگر کسی آب خورد ز جوی او
مغربی از شراب او گشت چنانکه هر سحر
تا به فلک همی رسد نعره و های و هوی او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş