شمارهٔ ۱۵۳
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
آنکه عمری در پی او می دویدم سو به سو
ناگهانش یافتم با دل نشسته روبه رو
آخرالامرش بدیدم معتکف در کوی دل
گرچه بسیاری دویدم از پی او کو به کو
دل گرفت آرام چون آرام جان در بر گرفت
جان چو جانان را بدید آسوده گشت از جست و جو
ای که عمری آرزوی وصل او بودت چرا
از پی آن آرزو نگذشتی از هر آرزو
تا به کی سرچشمه خود را به گل انباشتن
جوی خود را پاک کن تا آیدت آبی به جو
آب حیوان در درون وانگه برای قطره ای
ریخته در پیش هر دانا و نادان آبرو
مطرب آن مجلسی خود را مکن هرجا گرو
طالب آن باده ای بشکن صراحی و سبو
ناظر آن منظری بردار از عالم نظر
عاشق آن شاهدی بردار چشم از غیر او
نیست بی او چون که نایی روی از وی برمتاب
بی رویت چون نیست آبی دست را از وی مشو
دارم از دل سرفرازی کاو ز عالی همتی
درد و عالم جز به قدسش سر به کس نارد فرو
مغربی چون آفتاب و مشتری در جیب جست
باید اکنون سر به جیب خویشتن بردن فرو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş