شمارهٔ ۱۸۱
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
دوش ان صنم بیگانه وش بگذشت بر من چون پری
کردم سلامش لیک او دادم جوابی سرسری
گفتم چرا بیگانه ای گفتا که تو دیوانه ای
من کیستم تو کیستی در خود چرا می ننگری
در جامه بیگانگان خود را ز من کردی نهان
یعنی که من تو نیستم من دیگرم تو دیگری
من از کجا تو از کجا من پادشاهم تو گدا
تو عاری از سلطنت از فقر و فاقه من بری
صد چون تو را پیدا کنم هر لحظه و شیدا کنم
تو ذره ای سرگشته و من آفتاب خاوری
من فرضم و تو سنتی من نورم و تو ظلمتی
خود ظلمتی را کی رسد با نور کردن همسری
گفتم که ای جان جهان ای عین پیدا و نهان
وی مایه سود و زیان وی تو قماش و مشتری
تو اولی و آخری تو باطنی و ظاهری
تو قاصدی و مقصدی تو ناظری و منظری
من در و مرجان توام در بحر عمان توام
من گوهر کان توام تو کان ما و گوهری
من مظهر و مرآت تو مرآت وجه و ذات تو
نی نی غلط گفتم شها هم خویشتن را مظهری
ای آفتاب مشرقی وی نور چشم مغربی
من سایه مهر توام تو مهر سایه گستری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş