شمارهٔ ۵
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ما
چه گنج بود که بنهاد یار در دل ما
به دست خویش چهل صبح باغبان ازل
ندید تخم گلی تا نکشت در گل ما
چه ماه بود که از آسمان فرود آمد
نشست خوش متمکن به برج و منزل ما
ملک که بود که افتاد در چه بابل
چه سحرهاست درین قعر چاه بابل ما
چه موجها که پیاپی همی رسد هر دم
ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما
هزار نقش به یک لحظه می پذیرد دل
ببین چه نقش پذیر است قلب قابل ما
به هر گره که وی از زلف خویش بگشاید
از او گشاده شود صد هزار مشکل ما
اگر ز حضرت مات آرزوی مقبولی ست
بیا و هندوی آن شو که هست مقبل ما
چو مغربی نظر از نقش کاینات بدوز
اگر کمال طلب می کنی ز کامل ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş