شمارهٔ ۱۵
و وفایی مهابادی
0
Altın Yaprak
صبا از من بگو با آن مه نا مهربان امشب
دمی آرام جان باشد که رفت آرام جان امشب
خیال روی جانان پیش چشم و دل پر از آتش
چو بلبل زان همی نالم به یاد گلستان امشب
به امیدی که باز آن سرو قد را در کنار آرم
هزاران چشمه خون بارید ز چشم خون فشان امشب
جنون عشق را گوش نصیحت نیست ای واعظ
مخوان افسانه بر من آسمان و ریسمان امشب
دماغ جان معطر بینم از باد وزان هر دم
مگر بر زلف جانان می وزد باد وزان امشب
وفایی از لب می گون و رمز غمزه مدهوش است
مگر از باده ساقی چنان شد سرگران امشب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş