شمارهٔ ۲۱
و وفایی مهابادی
0
Altın Yaprak
ای آن که خطت سبز لبت آب حیات است
گرد شکرستان مگر این جوی نبات است
زین لب چه تکلم چه تبسم همه شیرین
مانا لب شیرین تو صد کوزه نبات است
یارا نرهانم زخم زلف تو دل را
زان روی که شام غم تو روز نجات است
جامی شب دوشین به من شیفته دادند
کین باده ی نوشین ز خرابات زکات است
گر کافر زلفم پی آن لعل دلارا
عیبم مکن آب حیوان در ظلمات است
ساقی به سر پیر مغان باده بگردان
کاین شیشه چراغ شب آه درجات است
هر جا که منم در طلب روی تو هستم
گویی که منم تشنه و روی تو فرات است
زین رفتن و باز آمدنم دل بربودند
این کیست چنین دلبر و شیرین حرکات است
اوصاف جمال تو وفایی چه نویسد
اندازه حسن تو که بیرون ز صفات است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş