شمارهٔ ۳۹
و وفایی مهابادی
0
Altın Yaprak
سیه شد زلف با خورشید رو تا آشنایی خودنمایی کرد
سیه رو آن که کافر آن که دعوای خدایی کرد
دلم در طره از فیض رخش بر وصل لب شاد است
ز ظلمت رهبرم بر آب حیوان روشنایی کرد
نکرد از کشتن من غمزه ی چشم تو تقصیری
ستمکار است آری هر که با مست آشنایی کرد
هلاکم کرد یک ره با نگاه چشم بیمارش
طبیب خویش قربانم که درمانی خدایی کرد
ز تاج و تخت شاهی ننگ دارد بنگرد از کبر
وفایی وار یک دم هر که در کویش گدایی کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş