شمارهٔ ۱۰۵
م مهستی گنجوی
0
Altın Yaprak
آن دیده که دیدن تو بودی کارش
از گریه تباه می شود مگذارش
وان دل که به تو بود همه بازارش
در حلقه زلف توست نیکو دارش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş