شمارهٔ ۲۳
م مهستی گنجوی
0
Altın Yaprak
قصاب یکی دنبه برآورد ز پوست
در دست گرفت و گفت وه وه چه نکوست
با خود گفتم که غایت حرصش بین
با اینهمه دنبه دنبه میدارد دوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş