مسمط

م مجذوب تبریزی
0 Altın Yaprak
حسن را آیینه ای در کار بود جوهر دل قابل دیدار بود رو به رو کردند اندک تار بود اندک این جا در نظر بسیار بود عشق را صیقل گری آموختند آتشی تابنده شد روز الست حکم شد بر امتثال هر چه هست هر که بر آتش زد از اندوه رست آن که سستی کرد در آتش نشست یار از ما گشت و یاران سوختند آن یکی شد خلق از خاک بهشت وآن دگر از طینت اعمال زشت شد به سوی کعبه رندی از کنشت زاهدی پا از حرم در دیر هشت در خور هر کس قبایی دوختند سر هوای سجده آن شاه داشت آشنایی ها در آن درگاه داشت هر طرف می گشت و عزم راه داشت راه ناهموار بود و چاه داشت شمع دل را در جهان افروختند شاهد دنیا به افسون و فریب تا به چندین رنگ خود را داد زیب حرص دل داد از کف و شد بی نصیب کیمیاسازان به اکسیر شکیب از قناعت گنج ها اندوختند مه وشان چین و ماچین و فرنگ سروقد و لاله رنگ و شوخ و شنگ قصد دل کردند و این ره بود شک بی بصر را پای دل آمد به سنگ پاک بینان از هوس واسوختند روز و شب از سیر ماه و آفتاب عمر را کردند سرگرم شتاب بی غمان دادند تن بر خورد و خواب عشق بازان از غم یوم الحساب از نماز شب چراغ افروختند پنج روزی این حیات مستعار در حقیقت بود پر بی اعتبار آخر اندیشان استغنا شعار گنج را بر رنج کردند اختیار دین به دنیای دنی بفروختند تا سرم پا از عدم بیرون نهاد ذره ام بال هواداری گشاد دل به فکر ننگ عریانی نهاد از وفا و صبر و نور اعتقاد جامه ای بر قامت دل دوختند آسمان تا گوهرم را شد صدف تاج شاهی خواستم آرم به کف یک طواف روضه شاه نجف بر رخم درها گشود از هر طرف در ازل این سجده ام آموختند

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.