م

مجذوب تبریزی

362 şiir

0 Altın Yaprak

مجذوب تبریزی şiirleri

Arama yardımı

خوبی از هر کس که بینی شکر حق را دان صواب بر کتان بافنده واجب شد دعای آفتاب

با آن گل خودرو که عیانش نتوان یافت داریم بهاری که خزانش نتوان یافت فریاد که افتاده سر و کار دلم را با عربده جویی که زبانش نتوان یافت…

چون والد کمینه طواف مدینه کرد محرم به حج شدیم و مناسک تمام شد بار دگر چو بهره ز طوف رسول یافت جان را فدا نمود و به دارالسلام شد…

چه پیچی در این عالم پیچ پیچ که خالی ست از راحت و پر ز پیچ گره بسته ای داشت طفلی به دست فکند از کف و در کمینش نشست…

عالم تن و روح لا اله الا هوست از دولت مغز آبرو دارد پوست عالم چو ضمیر هوست پیدا ز دو حرف پیداست که مرجعش به هر معنی اوست

مجذوب شناخت کار هر بیهده نیست مستی چه شناسد آن که در میکده نیست این چرخ معلق نه به بازی برپاست پیداست که ابر تو بهاران بده نیست

جلوه ای از قامتش تا دل تمنا می کند تا قیامت آرزو خون در دل ما می کند غمزه اش مستان رقم بر غارت جان می کشد خنده اش خون در دل خضر و مسیحا می کند…

بار در اشتیاق روی نیاز رو نهادم به خاک کوی نیاز در خیال نیاز با مه و مهر گفت وگو می کنم ز روی نیاز…

مه ندیدم به این صفا هرگز مهر را نیست این ضیا هرگز گل چنین سرخ رو نمی باشد غنچه را نیست این حیا هرگز…

مستان شود به خانه زاین آشیانه ساز روی زمین ز خلق تهی خانه خانه ساز ای پیکرم هنوز کفی استخوان به جاست خواهی در آتش افکن و خواهی نشانه ساز…

بنال ای عندلیب ناله پرداز که باشد ناله دل را ناله پرواز بیا تا هم دم و هم ناله باشیم که خوش باشد دو هم درد و هم آواز…

ایا زآن نوش خنده عشوه پرداز نمکدان بر جراحت سرنگون ساز بهار شور بلبل پنج روزی ست ندارد عشق ما انجام و آغاز…

بشنو این نکته که محکوم تو باشد همه چیز پیش او خوار شو و در همه جا باش عزیز ره رو کعبه دل را که پناهش به خداست آسمان تخت روان است و توکل همه چیز…

1

15 / 362 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.