شمارهٔ ۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
مگر کرد شاهی به وقتی شکار
به سرمنزل ژنده پوشی گذار
طلب کرد آبی از آن بی وجود
که چون شعله نم در وجودش نبود
روان از پی آب آن باد دست
سبک روح چون شعله از خاک جست
لب جام شه را چه بر لب رسید
تو گفتی سکندر به مطلب رسید
شهش خواست بر سر نهد تاج خویش
رساند تنی را به معراج خویش
همان مرد در فقر ثابت قدم
چو درویشی از تاج شه کرد رم
ز منت چو رم کرد گل گل شکفت
بسی بی نیازانه خندید و گفت
تو باید که بر خود ترحم کنی
که این جود از مال مردم کنی
به مال کسان جود کردن خطاست
از این مال اگر بگذری آن سخاست
من از سر گذشتم تو از تاج زر
به از تاج بخشی بود ترک سر
بده ساقی آن آب آتش مزاج
که افسردگی را همان شد علاج
خبر نیست از دل دل افسرده را
کجا نشیه جان بود مرده را
جهان را که بر آب و گل بسته اند
طلسمی ست بر نام دل بسته اند
نوشتند بر جوهر دل نه جسم
که این لوح باشد کلید طلسم
دل آن جان پر آتش ملتجی ست
نه آن شکل مخروط اهلیلجی ست
بده ساقی آن آب گلنار رنگ
که مشتاق صلح است و بی تاب جنگ
علاج ریا کن اگر عارفی
که کفر عظیم است شرک خفی
بده ساق آن آتش لعل فام
که در راست گویی مثل شد مدام
پی رستگاری از این دامگاه
به جز راستی نیست ما را پناه
دل کج دلان باب محراب نیست
که محراب کج قبله را باب نیست
دل کج دلان را نباشد نجات
مجو قبله ای راست از سومنات
اگر شاه شاهان بود یا گدا
نجاتش دهد راستی از بلا
بده ساقی آن آب آتش نهاد
کز او شد توکل قوی اعتقاد
دمی گلبن همتت گل کند
که عزم درستت توکل کند
دلی را در این ره شود بخت یار
که گردد به خضر توکل دچار
چه شد راه دور است و تو کاهلی
توکل گرت هست در منزلی
بیا ساقی آن جام آیینه فام
کز او یافتی دولت جم نظام
به من ده کز او اذن حاصل کنم
نظر بر رخ دولت دل کنم
رخ دولت دل جمال کسی ست
که از پادشاهان گدایش بسی ست
رخی را که برقع به جز نور نیست
ز چشم و دل صاف مستور نیست
حجابش به جز جان افسرده نیست
دل صاف اگر هست در پرده نیست
بده ساقی آن کیمیای وفا
که باروی مهر است و پای وفا
چه شد راه عشق تو پرپیچ بود
که در پیش پای وفا هیچ بود
بر آن دل که سرکش بود مهوشش
وفا می زند آب بر آتشش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş