شمارهٔ ۳
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
بی شوق تو کی واقف اسرار توان بود
بی لطف تو کی از تو خبردار توان بود
مشغول تو در کعبه و بت خانه توان گشت
در ذکر تو با سبحه و زنار توان بود
با درد تو از منت کونین توان رست
با کوه گران تو سبک بار توان بود
از لذت دیدار تو گر سیر توان شد
در حلقه مستان تو هشیار توان بود
دانسته به دام تو فتادیم که چون دام
پیش تو به صد دام گرفتار توان بود
در راه تو چون کار به افتادگی افتد
پیش همه کس در همه کار توان بود
رنجور تو حال دل رنجور تو داند
با درد تو از درد خبردار توان بود
با شوق دل افروز تو مجذوب توان گشت
با نور رخت قاسم انوار توان بود
مجذوب ببازی گذر عمر و تو خشنود
از عمر چرا این همه بیزار توان بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş