شمارهٔ ۳۳
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
آن زمان کاین فتنه ها در عالم ارواح بود
در دبستان جنون درسم هو الفتاح بود
پیش از آن کز قعر دریا خاک دل آید به دست
عشق هم دریا و هم توفان و هم ملاح بود
آن زمان غواص دل بودم که با صد آب و تاب
گوهر یکدانه ام در قلزم ارواح بود
پیش از آن کز آب حیوان خضر یابد کام دل
بزم روحم را خیال لعل جانان راح بود
تا گشاید عشق بر رویم در میخانه ها
سال ها ورد زبانم درد یا فتاح بود
صبح وصلم تا کند چاک گریبان آشکار
ورد صبحم سال ها یا فالق الاصباح بود
آگهی از راز افلاکم جنون آسان نداد
سال ها سرمشق عقلم نقش این الواح بود
گر جنون آغاز کرد از عقل جای شکوه نیست
این کتاب پرغلط کی قابل اصلاح بود
مدعی را یک خطا دور از در عزت نساخت
قلب و بی انصاف و ناخوش طینت شطاح بود
روزگاران بوده ام سوداگر بازار عشق
باب آن ناز و تکبر زاری و الحاح بود
در ازل هم با همین تیغ و زبان مجذوب ما
دشمان را آفت دل دوست را مداح بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş