شمارهٔ ۳۵
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
وقت آن شد کز دلم صبح سعادت سر زند
دولت دیدار یارم حلقه ای بر در زند
می کشد تیغ آفتاب دولتم تا همچو دیو
خصم بی دین رنگ رو را بازد و بر در زند
سرگذشت فیض شب را خوش نویسد تا به زر
مهر از خط شعاعی روز را مسطر زند
گر به دست آرم شبی آن طره شبرنگ را
همچو موسی آفتاب از آستینم سر زند
صبر کن تا نوگلی هردم ز باغ اعتقاد
خنده ها بر اضطراب ملحد مضطر زند
می تواند یک شرر آه از سر اخلاص و درد
آتش اندر عقده های عقل جادوگر زند
همت مستان تواند چون دو مینای تهی
آرزوی هر دو عالم را به یکدیگر زند
لامکان عشق بازان صیدگاه عقل نیست
باز را بر باد ده جایی که عنقا پر زند
یک قلم نقش وفا در دفتر گل ثبت نیست
آه بلبل تا چه آتش ها در آن دفتر زند
نقد دل را با گداز عشق کن صاحب عیار
پادشاه حسن باشد سکه ای بر زر زند
در تلافی ها لب لعل تو با مجذوب خویش
چون تغافل های پی درپی مگر ساغر زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş