شمارهٔ ۳۹
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
غمزه ات ناوک فشانی می کند
با دلم خوش مهربانی می کند
قامتت را یک نظر هر کس که دید
تا قیامت کامرانی می کند
ساقیا برخیز و در ساغر بریز
آن چه لب را ارغوانی می کند
حیرتی دارم که بی لعل لبت
خضر هم چون زندگانی می کند
تا نباشد التفاتش سرمدی
جز تو باقی را که فانی می کند
راه دور است و من بس ناتوان
بار عصیان هم گرانی می کند
پیر ما می گفت در میدان عشق
هر که سر بخشد جوانی می کند
بی سر و پا شو که آخر در رهت
پای سستی سرگرانی می کند
بی سخن در عالم فهمیدگی
بی زبانی درفشانی می کند
هر که چون مجذوب لب بندد ز خبث
عیب خود را پاسبانی می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş