شمارهٔ ۵
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
آتشی شب در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد
شمع سان آتش زبانی زآن گروه
با دل پر از شکایت کوه کوه
بانگ زد بر شعله کای بیدادگر
آفت دوران بلای خشک و تر
بی سبب این فتنه و آشوب چیست
در شکست دل تو را مطلوب پیست
بی گناهی را جفا کردن چراست
بند بند از هم جدا کردن چراست
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
هر کجا گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
با چنان برگ و نوا و سرکشی
لاف باشد ادعای بی غشی
با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نوبهار
سایه سان دایم به پستی مانده ای
در پس دیوار هستی مانده ای
از فنا گر نشیه ای می داشتی
از شرر تخمی به دل می کاشتی
گر چه خاکستر نشینت کرده ام
برتر از چرخ برینت کرده ام
کار من نیکی ست کی بس می کنم
ناکسی گر هست من کس می کنم
همچو نی مجذوب برگ خود مساز
چون حریفان زبانی کج مباز
اهل دل مایل به پستی نیستند
همچو نی در بند هستی نیستند
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş