شمارهٔ ۵
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
ماهی که لب نوشش خاصیت جان دارد
بی یاد لبش بودن البته زیان دارد
گر خلد برین خواهی پیداست سر کویش
ور آب بقا جویی در گنج دهان دارد
خورشید قیامت شد ماهی که تمنایش
سرگشته به هر جانب صد سرو روان دارد
یا رب به چه زیبایی از خانه شود طالع
آن مهر که دیدارش مه را نگران دارد
دریاب و زیارت کن دل های پریشان را
این است نشان ای دل کز دوست نشان دارد
گر ماه به زیبایی منظور جهانی شد
منظور دل مستان ماهی ست که آن دارد
هرگز نبرد از جا آسایش سلطانش
آن را که غم عشق است دارای جهان دارد
آن گنج که پنهان است از غایت پیدایی
بیرون ز مکان در دل پیوسته مکان دارد
آن درد که درمانش در دست همان درد است
در پرده مهجوری صد لطف نهان دارد
آن را که زبان و دل با یک جهتان کج باخت
او داند و شاهی کاو تیغ دو زبان دارد
گر گوهر اخلاصت با در یقین باید
باید که دلت باشد هر چیز گمان دارد
این نشو و نما مجذوب بی شوق نگاری نیست
عشق است که آدم را پیوسته جوان دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş