شمارهٔ ۵۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
جمال یار که تاب نگاه خود دارد
دل چو آینه را در پناه خود دارد
چرا به دست نیارد دل چو آینه را
بتی که تاب رخ همچو ماه خود دارد
نظر به آینه دل به نار چون نکند
بتی که چشم نیاز از نگاه خود دارد
دلم ز ترک نگاهت چه طرف بربندد
که چشم معذرت از بیگناه خود دارد
چه اعتماد به زلف کجت اسیران را
که پیچ و تاب به قصد سپاه خود دارد
چرا به دست نیارد دل پریشان را
تبی که دست به زلف سیاه خود دارد
به همت سر زلفت ز اوج ماه گذشت
سرم که رخصت پابوس شاه خود دارد
ز چاه راه نیندیشد آن که برق صفت
به راه خویش چراغی ز آه خود دارد
شدیم خاک و هنوز آن سوار شاه شکار
غبار خاطری از گرد راه خود دارد
سزد که بر دل مجذوب خود ببخشایی
که اعتراف به عجز و گناه خود دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş