شمارهٔ ۶۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
خون افسرده شد آن دل که به قاتل نرسید
ماند در خاک شکاری که به بسمل نرسید
شکوه بی طاقت و یک ره من مسکین ز پیش
نرسیدم که رقیبی ز مقابل نرسید
کشت ما را که در او برق کند کار سهیل
تا به سیلاب ندادیم به حاصل نرسید
کشتی اهل جنون تخته تعلیم فناست
تا به گرداب نیفتاد به ساحل نرسید
ای که از لیلی این دشت نشان میجویی
چه بگویم که نگاه از پی محمل نرسید
این کهن جامه دنیا که طرازش ز فناست
تا که دیوانه نیفکند به عاقل نرسید
عقل چون نقش قدم تا به ره افتاد افتاد
کس به سر منزل وحدت به دلایل نرسید
طی این مرحله ها در گرو بیداریست
کس در این بادیه در خواب به منزل نرسید
تا دلت خون نشود گریه اثرها نکند
فیض کم تر دهد آن میوه که کامل نرسید
جزم مجذوب وصالی ز پی هجر تو هست
زآن که آفت به تو از زهر هلاهل نرسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş