شمارهٔ ۶۳
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
حرفی به چمن از غم آن نوش لب افتاد
از آتش دل غنچه به گرداب تب افتاد
با آن که سراپای تو خون کرده دلم را
فریاد ز خالی که به آن کنج لب افتاد
در پرده گذشتی به سراپرده دل ها
هر کس به خیالی ز رخت در عجب افتاد
جز لطف خدا در نظر ما سببی نیست
این است که بر ما نظرش بی سبب افتاد
مجنون تو چون گرد علایق ز خود افشاند
اول قدمش اصل و نسب از حسب افتاد
گفتی که ز دنیای دنی کیست دنی تر
آن دل که به دام هوس این جلب افتاد
جا در همه دل کرد کسی کاو ادب آموخت
از طاق دل افتاد اگر بی ادب افتاد
دریاب که عمر تو به غیر از نفسی نیست
صد سال اگر کار تو با روز و شب افتاد
حیرت مکن از صاعقه باد تکبر
گر خرمن آتش به دل بولهب افتاد
روزی که در قسمت اسباب گشودند
عیش و طرب و فیض و فراغت به شب افتاد
مجذوب تو مردانه گذشت از سر و برخاست
آن روز که مستانه به راه طلب افتاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş