شمارهٔ ۶۹
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
شکر که ایام غم رفت و به پایان رسید
صبح دل آرای وصل خرم و خندان رسید
ساقی کوثر گشود باز در التفات
نوبت دوران عیش باز به مستان رسید
نخل وفا رفته بود خشک شود از جفا
کشته ز خود شسته بود دست که یاران رسید
دل که به غم چهره بود چهره دلدار دید
جان که زخود شسته بود دست به جانان رسید
این دل دیدارجو دیده به مطلب گشود
این سر سامان طلب بر در سلطان رسید
گریه چه دانی چه کرد ناله چه دانی چه ساخت
کان بت دیرآشنا مست و غزلخوان رسید
دست دعا شد بلند بر رخ دل در گشود
طالع دل شد رسا درد به درمان رسید
شوکت اسکندری راه به جایی نبرد
خضر توکل کنان رفت و به جانان رسید
غلغله روم را گوش فراموش کرد
مژده فتح حلب تا به صفاهان رسید
برق درخشنده ای بر جگر خصم تافت
بر دل سنگش مگر برکه پیکان رسید
لشکر غم کرده بود عرصه به مجذوب تنگ
باز به فریاد ما شاه خراسان رسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş