شمارهٔ ۷۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
تا به کی منتظران چشم به راه اندازند
وقت آن شد که نظر بر رخ شاه اندازند
وقت آن است که مستان تو با جوش و خروش
هر که جنبد تبه گرد سپاه اندازند
ای خوش آن دم که دلیرانه کمند تسخیر
گوشه گیران تو بر گردن ماه اندازند
سلطنت ترک پرستاری یوسف نکند
حاسدانش دو سه روزی که به چاه اندازند
خوش دل آن قوم که در حلقه میخانه مدام
کار خود را همه بر لطف اله اندازند
رفتن و آمدنش هر دو مبارک باشد
پیک آهی که سحرگاه به راه اندازند
چون کند رو به تو دنیای دنی غره مشو
صید را عشوه فروشان به نگاه اندازند
نخوری بازی دنیا که پر از هیچ بود
چون گره بسته که دانسته به راه اندازند
دل درویش میازار در این کوچه تنگ
که کشی آه اگر ناوک آه اندازند
هر سر موی تو آلوده به صد رنگ گناه
آه اگر کار به تصدیق گواه اندازند
می توانی به فراغت نفسی زد مجذوب
اگر از دوش تو این بار گناه اندازند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş