شمارهٔ ۹
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
روزی که فلک در خم چوگان تو گردد
باید دو جهان عرصه میدان تو گردد
خورشید جهان گیر شود نقش نگینت
چون دوش فلک تخت سلیمان تو گردد
بیدار شود فتنه غوغای قیامت
تا در دو جهان شحنه دیوان تو گردد
ترک قدرانداز قضا همچو قیامت
باید همه جا از پی جولان تو گردد
خورشید قیامت که زوالش نتوان یافت
آرامگهش مشرق ایوان تو گردد
در بندگیت هر که قدیم است همان است
مریخ همان بنده فرمان تو گردد
از راز دل خصم که چون آتش خاراست
آگاه مگر بر گه پیکان تو گردد
عیسی که شمرده است غنیمت دم خود را
می خواست که تا حشر ثناخوان تو گردد
خضر از طلب چشمه حیوان نکشد دست
تا باز جوان از لب خندان تو گردد
ناچار فلک دامن گسترده بچیند
روزی که پر از نعمت احسان تو گردد
بردار نقاب از رخ و بنمای به خورشید
تا از دل و جان واله و حیران تو گردد
مجذوب تو نوروز و شب عید نداند
آن روز کند عید که قربان تو گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş