ال ال جان یابد و از خوشی بنالد چون در رحم اناث اطفال…
الحذر الحذر که دیگر بار اژدر خامه ام شد آتشبار آن چنان کرده نیش دندان تیز که ازو زینهار جوید مار…
باز این خرابه را سپه غم گرفته است افلاک رنگ حلقه ماتم گرفته است زان خرمن زمانه نسوزد ز برق آه کز گریه آسمان و زمین نم گرفته است…
زهی علم شده در عالم ستمکاری چو مار دم زده مشتاق مردم آزاری ز کردگار به دست تو روز حشر آید به جای نامه اعمال خط بیزاری…
شادم ازین که دل ز وفای تو برگرفت هر کس که دید رسم جفا کاری ترا
شاها منم آنکه کار خود ساخته ام خود رخش ستم بر سر خود تاخته ام رخ تافته ام ز راستی چون فرزین وز کجبازی دو اسب درباخته ام
به چشم مست ز هستی ربوده ای ما را ز یک نگاه به عالم نموده ای ما را ز ره برد غرض آلوده حرف غیرترا هزار بار اگر آزموده ای ما را…
ز خلف وعده نه ای منفعل چو می دانی کسی ز وعده خلافی در انتظار نبود
خواهم ز تو خسروا سمند بدوی دمی خاره سمی برق روی مه نعل و ستاره میخ و در دندانی کوچک سرو اندک خورو بسیار دوی
من بی گناه و یار به کین می کشد مرا این می کشد مرا که چنین می کشد مرا گویم که من ز اهل وفایم مرا مکش وین طرفه تر که بهر همین می کشد مرا…
شب شوق بزم او رگ جانم گرفته بود با آنکه دست رشک عنانم گرفته بود آزار بین که صد گله کردم به پیش یار با آنکه ز اضطراب زبانم گرفته بود…
خوبان در آزمودن ما صد جفا کنند با ما به اعتماد وفا تا چها کنند بهر هزار وعده خلافی دیگر است گر از هزار وعده یکی را وفا کنند…
نیم بسمل شدم از غمزه خودکامی چند در دل آرام ندارم ز دلارامی چند عقل بسیار به هشیاری خود مغرور است ساقیا خیز و بده ازپی هم جامی چند…
چند یارب غم دل در پی جان خواهد بود توسن شوق چنین سخت عنان خواهد بود چون کنندم به قیامت ز بد و نیک سوال حیرت روی توام بند زبان خواهد بود…
گر چنین خون دل از دیده دمادم گذرد دیده برهم خورد و کار دل از هم گذرد کاش بسمل شده ام بر سر ره بگذارند شاید امروز مرا بیند و خرم گذرد…
15 / 414 gösteriliyor